loading...

زندگی کاغذی

سلام دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم. الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم. ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم. امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

بازدید : 189
سه شنبه 29 ارديبهشت 1399 زمان : 11:23

همیشه فکر میکنیم وقت خواهیم داشت

فکر میکنیم بعدا وجود داره و ما میتونیم سر فرصت کارهامون رو کنیم و از زندگی لذت ببریم

فکر میکنیم تا آخر عمر جونیم

فکر میکنیم انگار فرصت‌ها ماندگار هستند...

شاید برای همینه که خیلی اوقات فرصت سوزی میکنیم

شاید برای همینه که از لحظه‌هامون لذت نمیبریم، شاید لذت بردن رو به بعدها موکول میکنیم

راستی لذت بردن یعنی چی؟ زندگی در لحظه یعنی چی؟ چطوری میشه در لحظه زندگی کرد و لذت برد؟

اسفند 98، دو سه روز قبل انتخابات بود که اعلام کردن اولین موارد ابتلا به کرونا در ایران دیده شده. جمعه انتخابات بود.خیلی‌ها از ترس شون نرفتن رای بدن چون میترسیدن کرونا بگیرن.من رفتم رای دادم.با این که احوالم زیاد خوب نبود. و معده و روده ام تا حدی اوضاع جالبی نداشت

فردای اون روز که میشد شنبه، من ساعت 7/5 صبح کلاس داشتم تا شب. برای ناهار هم غذا رزرو کرده بودم. قشنگ یادمه که غذای سلف جوجه کباب بود. ولی نشد برم. چون صبح که پا شدم دیدم اوضاعم بدتر از دیروز شده و معده ام بیشتر از قبل درد داره و به صلاح نیست این راه طولانی رو برم. ترجیح دادم بمونم تو رختخواب. کلاسم حیف شد. پولی که برا رزرو غذا داده بودم حیف شد و دلم سوخت که اون روز به جوجه کباب دانشگاه نرسیدم.

از همون شب، دیگه اعلام کردن که دانشگاه‌ها و مدارس تعطیلن. اولش قرار بود برای چند روز یا حداکثر دو هفته تعطیل باشند. فکر میکردیم دیگه بیشتر از دو هفته که نمیشه همه چی تعطیل باشه. ماحتی تعطیلات نوروز مون هم که طولانی ترین تعطیلات مونه، دو هفته اس. از نوروز بیشتر که نداریم... نشون به اون نشون که الان سه ماهه تعطیلیم...

هیچ و قت فکرش رو نمیکردم اون شنبه‌‌‌ای که از صبح تا شبش کلاس داشتم و ناهار جوجه کباب بود، تبدیل شه به آخرین شنبه‌ی دانشگاه...

شاید اگر میدونستم قراره تهش این باشه، اون شنبه رو میرفتم تا با همه چیز خداحافظی کنم... اگر میدونستم انقدر یکدفعه‌‌‌ای قراره جهان دگرگون شه، همه چیز رو بهتر نگاه میکردم، بیشتر قدم میزدم، بیشتر تلاش میکردم و بیشتر به دیدن دوست و آشنا و فامیل میرفتم...

فکر میکنم این قضیه درباره همه زندگی صدق میکنه، ما فکر میکنیم فرصت‌ها نامحدودند، فکر میکنیم همیشه وقت هست، فکر میکنیم قراره همه چیز همونجوری باشه که قبلا بوده..

یک روزهایی میاد که از خودمون میپرسیم، کی فکرشو میکرد اینجوری شه؟؟

راستی لذت بردن یعنی چی؟ زندگی در لحظه یعنی چی؟ چطوری میشه در لحظه زندگی کرد و لذت برد؟

پ.ن: همون معده درد دوباره اومده سراغم البته با شدت کمتر

نوع مطلب : روز نوشت‌ها و دل نوشته‌ها،
برچسب‌ها :
لینک‌های مرتبط :

پایان نامه بررسی رابطۀ بین سبک های دلبستگی و انگیزه پیشرفت

تعداد صفحات : 1

آمار سایت
  • کل مطالب : 14
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 38
  • بازدید کننده امروز : 39
  • باردید دیروز : 8
  • بازدید کننده دیروز : 9
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 198
  • بازدید ماه : 760
  • بازدید سال : 3451
  • بازدید کلی : 4803
  • کدهای اختصاصی